مادری که زن بابا صدایش می‌کردند

سال گذشته در سالروز وفات ام‌البنین(س)، زنی آسمانی شد که ۴۰ سال پیش در میان هیاهوی تشییع فرزندان شهیدش سکوت کرد و «زن‌بابا» خوانده شد. حالا یک سال از رفتن حاجیه خانم عباسی‌ورده می‌گذرد؛ مادری که صبرش، پاسخی به تمام قضاوت‌ها بود.
خبرگزاری فارس، سردبیری استان‌ها: عجب تقارنی است؛ تقویم‌ها گاهی زبان باز می‌کنند. سال ۱۴۰۳ بود، درست در روزی که تاریخ به نام مادران شهدا سند خورده بود، در سالروز وفات حضرت ام‌البنین(س)، زنی چشم از جهان فرو بست که در کوچه‌پس‌کوچه‌های تهران، او را «ام‌البنین ایران» می‌خواندند. حاجیه خانم «فاطمه عباسی‌ورده» یک سال است که نیست. قصه او قصه زنی است که ۴۰ سال پیش، یک کلمه را مثل تیغ در گلویش نگه داشت و قورت داد تا وصیت بچه‌هایش زمین نماند.تعبیر خواب مادر
حاجیه‌خانم جلوی تلویزیون نشسته بود و به صدای امام(ره) گوش می‌داد. پلک‌هایش سنگین شد. در عالم رؤیا دید خمپاره‌ای زوزه کشید و مستقیم به سمتش آمد. از خواب پرید. قلب مادر گواهی می‌داد اتفاقی افتاده است. خبر را که آوردند، احمد را خمپاره زده بود؛ نیمی از صورتش رفته بود. همه منتظر شیون بودند، منتظر چنگ انداختن به صورت. اما فاطمه‌خانم، رو به قبله نشست و پیشانی بر خاک گذاشت. سجده‌ی شکر! شکری که بوی رضایت می‌داد، اما آتش به جان اطرافیان می‌زد. احمد به آرزویش رسیده بود و این برای مادر کافی بود. این اولین مشق صبر بود، اما سخت‌ترینش نبود.داغ احمد هنوز تازه بود که نوبت به «علی» و «یونس» رسید. مادر خواب دیده بود که سه بانوی سیاه‌پوش با لباس عربی جمعیت حاضر در بهشت زهرا را می‌شکافتند و می‌گفتند: «کنار بروید، مادر ۳ شهید می‌آید». دخترش طوبی می‌گفت«خدا به خیر کند، مادر دوباره خواب دیده».خواستگاری در بهشت
مادر دلش لک زده بود برای دامادی پسرانش. برای علی قرار خواستگاری گذاشته بود، اما تقدیر، حجله‌ی دیگری برای علی بسته بود. پیکرش آمد. هنوز مجلس ختم علی در مسجد گرم بود که ولوله‌ای افتاد. میکروفن را دست گرفتند و صدایی لرزان در بلندگو پیچید: «شهید سوم هم آمد...». یونس هم پرکشیده بود؛ یکی غروب شهید شده بود و یکی صبح. دو برادر، دوشادوش هم به شهادت رسیده بودند. مراسم به هم ریخت، صدای شیون ستون‌ها را لرزاند، اما زنی استکان‌ها را در سینی می‌چید تا از عزاداران پذیرایی کند.مسجد محل غلغله است. مردم شیون می‌کنند و به سر و سینه می‌زنند. اما وسط معرکه، زنی ایستاده که چادرش را محکم به دندان گرفته و سینی چای را می‌گرداند. نه غش می‌کند، نه فریاد می‌کشد. زن همسایه با چشم‌هایی که از تعجب گرد شده، جلو می‌آید. نگاهش سنگین است. می‌گوید: «مگر تو زن‌بابای بچه‌ها هستی که گریه نمی‌کنی؟»
بوی عطر بهشت۵ سال گذشت و حالا نوبت «محمد» بود؛ ته‌تغاری خانه. نیمه شعبان سال ۶۶، کربلای ۸، تیری که بر صورتش نشست، عدد قربانی‌های این مادر را به «چهار» رساند. حالا فاطمه مانده بود و چهار قاب عکس و یک خانه که در و دیوارش بوی شهادت می‌داد. اما در خلوت خانه چه می‌گذشت؟ ویدیویی از او به یادگار مانده که پرده از راز دلتنگی‌هایش برمی‌دارد. مادر تعریف می‌کرد: «یک روز توی حیاط نشسته بودم. بساط گوجه‌فرنگی پهن بود و داشتم رب درست می‌کردم. تنها بودم. یاد احمد افتادم، یاد علی، یاد یونس، یاد محمد...» غم قلمبه‌ای آمد و نشست سر دلم. داشتم خفه می‌شدم. ناگهان بویی پیچید. بوی گوجه و رب نبود. بوی عطر بود. یک عطر بهشتی که تمام حیاط و اتاق‌ها را پر کرد». آن بوی عطر، آن نوازش غیبی، سنگینی غم را از روی سینه مادر برداشت. شهدا هوای مادر را داشتند. آن‌ها نمی‌گذاشتند «زن‌بابای» قصه‌های مردم، زیر بار غم دق کند.
۴ MB
قرار ملاقات «فاطمه عباسی‌ورده» سال گذشته، ۲۴ آذرماه درست در روزی که متعلق به حضرت ام‌البنین(س) بود، بار سفر بست. انگار مادر علمدار کربلا، دم در بهشت منتظر ایستاده بود تا به حاجیه خانم خوش‌آمد بگوید. انگار حضرت ام‌البنین دست انداخته دور گردن فاطمه‌خانم و در گوشش زمزمه می‌کند: رسیدی فاطمه جان؟ دیگر همه چیز تمام شد. آن قول و قرارها تمام شد. دیگر لازم نیست جلوی کسی بغضت را قورت بدهی. دیگر کسی نیست که به تو بگوید زن‌بابا... حالا راحت باش. یک دل سیر گریه کن؛ برای صورت‌ احمد، برای دامادی علی، برای غربت یونس و برای ته‌تغاری‌ات محمد... دیگر کسی نیست که به تو بگوید «زن‌بابا». تاریخ گواهی می‌دهد که تو «مادرترین» بودی.
11:31 - 24 آذر 1404
استان ها

1 بازنشر8 واکنش
35٫1k بازدید



4 پاسخ

در پاسخ به
غفران و رحمت الهی بر ایشان

در پاسخ به
😭😭😭

@Moh3n_124 آذر 1404
در پاسخ به
بخدا باید جواب بده هر مسئولی که روی صندلی ریاستش میشینه صندلی ای که با خون این فرشتگان زمینی بدست اومده ولی به خون این ها و به داغ دل این مادران خیانت میکنه

@Farzand_iran24 آذر 1404
در پاسخ به
ای خدا، درد و صبر، واژه ای آشنا برای این ملت، برای عاشقان وطن، برای آنان که همه چیز را میدهند اما عزت را نه، آنان که فرزندانشان را در سکوت قربانی این مردم و خاک میکنند و ادعایی ندارند، نه نامردان و بی غیرت هایی که همه را فدایی خود و اموالشان میدانند و صدای بلندشان گوش فلک را کر کرده است