پشت لبخندهای شهید جعفرینژاد چه میگذشت؟
خبر شهادت حسین جعفرینژاد، سرباز رفسنجانی در حمله به پادگان بمپور، چنان سنگین و باورنکردنی بود که جامعه همکاران و دوستانش را در بهتی عمیق فرو برد. او که در خاطرهها پسری خندان، بامعرفت و خوشفکر مانده بود، آرزوهایش را به ابرها سپرد و آسمانی شد؛ اما روایتهای نزدیکانش از ایثار و خودگذشتگیهای پنهان او، تصویری تازه از عمق رنج و معرفت این شهید وطن نمایان ساخت.
خبرگزاری فارس _ کرمان: در میان انبوه اخباری که هر روز از گوشه و کنار کشور مخابره میشود، گاه خبری میرسد که نهتنها ذهن، که قلب و روح مخاطب را میخراشد و تا مدتها رهایش نمیکند. خبر شهادت «حسین جعفرینژاد»، سرباز رشید رفسنجانی، دقیقاً از همین جنس بود. خبری که به یکباره زندگی عادی را متوقف کرد و ما را در بهتی عمیق فرو برد: حسین جعفرینژاد، به همراه دو سرباز همولایتی دیگر، در جریان حمله متجاوزانه به پادگان بمپور، پر کشیدند و به آسمان رفتند. این جمله را هر بار که مرور میکنیم، هنوز برایمان باورپذیر نیست. اصلاً مگر میشود آن پسر سرشار از انرژی، آن جوان خندان و بامعرفتی که در یک سفر کوتاه همسفرمان بود و لحظهای از شوخطبعی و شیطنتهای دوستداشتنیاش دست برنمیداشت، به همین سادگی از میان ما رخت بربسته باشد؟همان دورهای که در شیراز برایمان برگزار کرده بودند، تصویر حسین هنوز در قاب ذهنمان زنده است. به یاد میآوریم که با چه شور و شوقی پاسخ پرسشهای استاد را میداد، چطور با اعتماد به نفس و آن تهلهجه شیرین رفسنجانیاش بحث را به دست میگرفت و چقدر راحت میتوانستی ساعتها پای صحبتها و ایدههای نابش بنشینی. او اما حالا دیگر در میان ما نیست؛ آرزوهای رنگارنگ زمینیاش را به دست ابرهای سپید سپرد، دل از این دنیا کند و راهی افقی شد که تنها شایسته مردان بزرگ است.
به محض اینکه خبر شهادتش چون برق در شبکههای اجتماعی پیچید، صفحه اینستاگرام و واتساپ مملو از استوریها و وضعیتهای همکاران و یاران قدیمیاش شد. خواندن این پیامهای پریشان و غمبار، پرده از رازی برداشت که حسین در خفا نگه داشته بود. گویی همه دوستانش، ورای اندوه فراق، بر یک نقطه متفقالقول بودند: «حسین فقط یک همسفر یا همخدمت نبود؛ او تجسم واقعی اخلاق و مرام بود.» همین ابعاد پنهان شخصیتش بود که باور فقدان این سرباز شهید وطن را برای همگان به مثابه یک کابوس طولانی کرده بود.در میان سیل خاطراتی که دوستان با چشمانی اشکبار تعریف میکردند، واژه «ازخودگذشتگی» همچون نگینی بر تارک شخصیت حسین میدرخشید. هرکس داستانی تازه از فداکاریهای او رو میکرد. حسین آن مردی بود که بیآنکه کسی بویی ببرد، خودش را سپر بلای خانوادهاش کرده بود. او در سکوتی رازآلود، از خیل عظیمی از خوشیهای جوانی، تفریحات و حتی استراحتهای معمولش دست کشیده بود تا شاید فشار زندگی از روی دوش مادر، خواهران و برادرش کاسته شود. اصلاً شاید اگر این شهادت ناگهانی نبود، هیچکس نمیفهمید که آن مرد همیشه خندان شبها با چه تن خستهای سر به بالین میگذاشت. از این خاطرات بود که ما فهمیدیم حسین جعفرینژاد، پشت آن خندههای افسونگر و شوخطبعیهایش، چه دردهای جانکاهی را پنهان کرده بود. حقیقت تلخ این است که حالا و پس از شهادتش، خانوادهاش نهتنها تکیهگاه عاطفی خود را از دست دادهاند که به معنای واقعی کلمه، احساس یتیمی میکنند.
صادق عباسی سرداری، یکی از نزدیکترین دوستان شهید جعفرینژاد، در گفتوگویی غمبار با خبرنگار فارس، زوایای دیگری از شخصیت نورانی رفیق شهیدش را آشکار کرد. وی در حالی که بغض امانش را بریده بود، ایثار و ازخودگذشتگی حسین را نه یک صفت اخلاقی، که تار و پود زندگی او توصیف کرد و فقدانش را برای جامعه دوستان و رفقایش سنگی بینهایت سنگین و جبرانناپذیر خواند.یکی از زیباترین و آموزندهترین فرازهای صحبتهای عباسی سرداری، اشاره به روحیه مصلحانه حسین بود. او توضیح داد که در دنیای پرالتهاب امروز که کدورتهای کوچک، دوستیهای دیرینه را به راحتی از هم میپاشد، حسین حکم یک واسطه مهربان را داشت. عباسی سرداری از وساطتهای مکرر حسین برای آشتی دادن دوستانی سخن گفت که کارشان به بحث و دعوا کشیده شده بود و ابراز کرد: او هرگز نمیخواست میان دوستانش کدورتی باشد. انگار غم جدایی آدمها را بیشتر از هر چیزی نمیتوانست تحمل کند، برای همین همیشه و در هر شرایطی پا پیش میگذاشت تا کینهها در بین رفقا رفع شود و دلها دوباره به هم گره بخورد.اما این همه ماجرا نبود. رفیق صمیمی شهید در ادامه، پرده از بار سنگینی برداشت که بر شانههای به ظاهر استوار این جوان رعنا قرار داشت. وی با بیان اینکه حسین ذاتاً پسر شادی بود و علیرغم تمام فشارها، خم به ابرو نمیآورد، تصویری از تقلای شبانهروزی او برای امرار معاش و تأمین هزینههای درمانی خانواده ترسیم کرد. عباسی سرداری گفت: با اینکه او همیشه لبخند به لب داشت، ولی ما خوب میدانستیم که طول روز حتی فرصتی برای یک چرت کوتاه هم ندارد. از صبح زود، از خانه میزد بیرون و تا پس از نیمهشب، در سرما و گرما، کار میکرد. تمام دغدغهاش این
بود که مبادا خواهران و برادرش کمبودی را حس کنند.به گفته این دوست نزدیک، شاید در نگاه اول، زندگی با آن همه مشقت، روی خوشی به این جوان غیرتمند نشان نداده بود. جفای روزگار امانش را بریده بود، اما حالا در اوج ناباوری، خداوند پاداشی به وسعت آسمان نصیبش کرد. او با شهادت، به آرامشی ابدی دست یافت و از قفس تنگ دنیا رها شد. قطعاً این پایان تلخ و در عین حال پرافتخار، هرچند ما را داغدار کرده، اما حسین را به مقصود رسانده است. با این همه، جای خالی قامت رعنا، صدای خندههای بیریا و نگاه پر از محبتش برای خانواده و دوستان، زخمی است که شاید سالها زمان ببرد تا التیام یابد.حالا دیگر آسمان نیز صاحب یکی از بهترینهای زمین شده است. آن پسر خوشرو، آن جوان بادانش، آن روحیه هنرمند و آن مصلح بزرگ، اینک نامش در زمره جانفدایان ایران اسلامی جاودانه شده است. او نهتنها برای خانوادهاش، که برای دیار قهرمانپرور رفسنجان، دیار فاتحان اروند، مایه مباهات و سربلندی ابدی است. یادش تا همیشه در قلبهایمان زنده خواهد ماند.
00:32 - 3 مرداد 1405