روایت یک قاب ناتمام!
بعضی روایتها با آخرین خبر تمام نمیشوند گاهی پشت صدها عکس و دهها گزارش حسرتی پنهان میماند که در هیچ قاب و هیچ متنی دیده نمیشود این روایت داستان خبرنگاری است که برای ثبت آخرین لحظهها تا چندقدمی قاب مورد انتظارش پیش رفت اما پایان دیگری برای آن تصویر رقم خورد.
خبرگزاری فارس - قوچان؛ خبرنگارها خوب میدانند بعضی مأموریتها از لحظه رسیدن آغاز میشود نه از ساعت رسمی برنامه.چهارشنبه عصر بود که به مشهد رسید و هنوز خستگی راه از تنش بیرون نرفته بود که کیف دوربین را روی شانه انداخت و راهی خیابانهای اطراف حرم آقا علی بن موسی الرضا علیهالسلام شد.شهر حال و هوای دیگری داشت، پرچمهایی که بر فراز دیوارها میرقصیدند، زائرانی که از شهرهای دور و نزدیک آمده بودند، دوربینهایی که روی شانه خبرنگاران سنگینی میکرد و مردمی که انگار هر کدام قصهای برای روایت داشتند.او هم یکی از همان روایتگرها بود و از همان ساعت نخست مأموریتش آغاز شد ثبت تصویر، ضبط ویدئو، گفتوگو با مردم، ارسال خبر، پیداکردن سوژه و دویدن از یک نقطه به نقطه دیگر شهر.اصل ماجرا فردا بود سپیده هنوز کامل سر نزده بود که خودش را دوباره به خیابان امام رضا علیهالسلام رساند خیابانی که آرامآرام زیر قدمهای هزاران نفر بیدار میشد پیرمردی که با سینی بزرگ روی سرش به مردم آب تعارف میکرد، نوجوانی با پرچمی سرخ بر دوش، مادری که کودک خردسالش را در آغوش گرفته بود و مردی که بیصدا اشک میریخت هر کدام قابی بودند که ارزش ثبتشدن داشت.دوربینش بیوقفه کار میکرد، هر چند دقیقه یک عکس، هر چند دقیقه یک فیلم و هر چند دقیقه یک خبر برای تحریریه اما پشت همه این وظیفههای حرفهای یک آرزوی شخصی هم پنهان شده بود آرزویی که هیچوقت در خبرها نوشته نمیشود.سالها پیش در یکی از سفرهایش به مشهد مقدس در دیدار جمعی از شرکتکنندگان در مسابقات بینالمللی قرآن در حرم رضوی رهبر معظم انقلاب را از فاصلهای نهچندان دور دیده بود دیداری شیرین که هنوز پس از سالها در ذهنش حک شده است.
قبلتر هم چفیهای را که متبرک رهبر شهید انقلاب بود را مثل امانتی عزیز نگه داشته بود و هر بار که آن را میدید بیاختیار همان تصویر در ذهنش زنده میشد همان نگاه، همان لبخند، همان لحظهای که در میان انبوه جمعیت، احساس کرده بود فاصلهها چقدر کوتاه شدهاند.حالا سالها گذشته بود و او آمده بود تا آخرین قاب را ثبت کند نه فقط برای رسانه که برای دل خودش.ظهر گذشت و آفتاب آرامآرام به سمت غرب خم شد و خبرها یکی پس از دیگری مخابره میشدند.ناگهان از او خواستند تا سریع خودش را به یکی از ساختمانهای مشرف به میدان بیتالمقدس و نزدیک حرم رضوی برساند زیرا از بالا بهترین زاویه را در تشییع خواهی داشت.بدون معطلی دوید از این هتل به آن هتل، از این ساختمان به ساختمان دیگر و هر جا میرفت یا در بسته بود یا پشتبام ظرفیت نداشت یا زاویه مناسب نبود.زمان بیرحمانه جلو میرفت و او فقط میدوید بالاخره با خواهش و پیگیری اجازه ورود گرفت.بالای ساختمان یک هتل آپارتمان نزدیک حرم امام رضا علیهالسلام شهر زیر پایش بود؛ میدان، خیابان، جمعیت و دریایی از آدمهایی که چشمانتظار بدرقه رهبر شهید انقلاب بودند.همه چیز آماده بود فقط باید کمی صبر میکرد اما دقیقهها کش میآمدند و هر بار که جمعیت تکان میخورد دوربین را روی چشم میگذاشت ولی هنوز خبری نبود.انتظار گاهی از خود حادثه سختتر است؛ ناگهان یکی از خبرنگاران گوشی تلفنش را پایین آورد و با صدایی که انگار خودش هم باورش نمیشد گفت: مسیر عوض شد…همین، فقط همین دو کلمه، دو کلمهای که انگار تمام آن ساعتهای دویدن تمام آن امیدها و تمام آن انتظارهای پر از هیجان را با خود برد، کاروان تشییع از مسیر دیگری عازم حرم امام رضا علیهالسلام شده بودند.
او همانجا خشک شد نه به خاطر اینکه یک عکس از دست رفته بود و نه به خاطر اینکه یک گزارش ناقص مانده بود چون اینها برای یک خبرنگار اتفاق تازهای نیست اما این بار فرق میکرد دلش برای قابی سوخت که دیگر هرگز تکرار نمیشد.دوربین هنوز روی سهپایه بود و حافظهاش هنوز خالی نبود اما قابی که برایش از همه مهمتر بود هیچوقت ثبت نشد.آرام نشست و نگاهش را به گنبد طلایی دوخت با خودش فکر کرد بعضی آدمها را فقط یکبار میشود دید، بعضی لحظهها فقط یکبار اتفاق میافتند و بعضی خداحافظیها آنقدر دیر از راه میرسند که دیگر سهم تو نمیشوند.خورشید آرامآرام پشت ساختمانهای شهر پنهان میشد و گوشیاش مدام زنگ میخورد چون تحریریه عکس میخواست، فیلم میخواست، خبر میخواست همه چیز آماده ارسال بود او مأموریتش را انجام داده بود اما میان هزاران فریمی که آن روز ثبت کرد جای یک قاب برای همیشه خالی ماند.قابی که هیچ نرمافزاری نمیتوانست آن را بازسازی کند قابی که هیچ عکاسی دیگر نمیتوانست برایش بگیرد، قاب آخر.سالها بعد شاید کسی عکسهای آن روز را ورق بزند جمعیت را ببیند خیابانها را ببیند پرچمها را ببیند و روایتها را بخواند اما هیچکس نخواهد فهمید پشت یکی از آن عکسها حسرت خبرنگاری پنهان شده که تمام روز میان هزاران نفر ایستاد، دوید، ثبت کرد و روایت نوشت اما مهمترین تصویر زندگی حرفهایاش هرگز روی حافظه دوربینش ننشست.بعضی مأموریتها با ارسال آخرین خبر تمام میشوند اما بعضی مأموریتها هیچوقت تمام نمیشوند سالها بعد هر بار که آن خبرنگار دوربینش را روی شانه میاندازد هنوز جای همان قاب خالی را احساس میکند قابی که فقط چند دقیقه با او فاصله داشت اما برای همیشه از دست رفت.
18:23 - 20 تیر 1405