شهیدی که هنوز هم نگهبان امام زمان است

به محمّد فکر می‌کنم؛ به اینکه یک جوان نوزده‌ساله به کدام مرتبه‌ از وظیفه‌شناسی رسیده‌ است که حاضر نیست برای حفظ مردم و خاکش، دقیقه‌ای از انجام‌ وظیفه‌اش کوتاه بیاید؛ سربازی که می‌توانست در پادگانِ موشک‌خورده‌ی ماهشهر، نَمانَد و برود، امّا ماند تا وظیفه‌اش را انجام دهد و شهید شد!
خبرگزاری فارس؛ چهارمحال و بختیاری| نمی‌دانم چرا هر بار نگاهش می‌کنم، حال خوبی می‌آید سراغم. از آن مردهای حلال‌خوری است که اصلاً دست‌کج بودن با مرام و مردانگی‌اش جور درنمی‌آید و سفره‌اش اگر خیلی بزرگ و رنگارنگ نیست؛ اما دلش به این خوش است که دو پسر و یک‌دانه دخترش، با نان حلال کارگری قد کشیده‌اند. دلش به این خوش است که از وقتی خودش را شناخته، روز و کارش را بدون سلام به ائمهٔ اطهار شروع نکرده.

آماده شد برای خدمت سربازی!

دست‌های پینه‌بسته‌اش را در هم می‌گذارد و با بدنی لاغر و تکیده‌، تکیه‌اش را از مبل می‌گیرد. نگاهش را گره می‌زند به فرش ساده‌ی کرم‌رنگی که زیر پایش پهن شده.می‌خواهم کلامی بر زبان بیاورد و از محمد نوزده ساله‌ی شهیدش بگوید؛ می‌گوید: «حرف‌های خانمم، حرف‌های من هم هستند!»من اما با همان سماجت و دست‌برنداری‌ِ همیشگی‌ام‌، می‌نشینم پیش پایش و سر صحبت با او را باز می‌کنم‌. بالاخره با صدای خش‌داری شروع می‌کند از محمدش گفتن؛ از اینکه دوازده سالگی وارد دنیای صافکاری ماشین شد و از آن روز، روی پای خودش ایستاد و کمک‌خرج خانه شد. از اینکه هیچ وقت توقع مالی و کاری از خانواده نداشت و کارهایش را خودش انجام می‌داد و تمام خرجش بر عهده‌ی خودش بود. بدون اینکه کسی بخواهد، خودش می‌رفت سر کار و وقتی هم پا به هجده سالگی گذاشت، خودش سر موقع دفترچه را پر کرد و آماده شد برای خدمت سربازی.

باید زود وظیفه‌م رو انجام بدم!

می‌گوید، وقتی پرسیدم: «محمد! چرا این همه زود می‌خوای بری خدمت، مردم بیست یا بیست و یک سالگی میرن؟ گفت وظیفه است و باید زود وظیفه‌م رو انجام بدم!» نگاه به عکس محمد می‌اندازم و می‌گویم: «ای‌کاش همه مثل تو می‌فهمیدند وظیفه یعنی چه و ای‌کاش همه مثل تو روی انجام وظیفه‌شان حساس بودند تا بعضی کارهای مملکت، لنگ وظیفه‌نشناسی آنها نمی‌ماند!»پدر ادامه می‌دهد: «وقتی محمد خدمت بود و برایش مخفیانه پول می‌ریختم، زنگ می‌زد به مادرش و می‌گفت چرا به بابا گفتی برام پول بریزه؟ وقتی هم می‌گفتم خودم ریختم، می گفت تو یه وقتی کار نداری و بیکاری و با هفته‌ای دو یا سه روز کار، این پول، حتماً لازمت میشه!»

کاری می‌کنم که شما سربلند باشید!

در بین گپ و گفت، به محمد فکر می‌کنم و به حرف‌های بابایش درباره‌ی او؛ به اینکه چقدر از بچگی هوای خانواده‌اش را داشت. به اینکه وقتی برای خدمت سربازی، اعزام شد ماهشهر و وقتی اولین حقوقش را به او دادند، بخشی از آن را ریخت برای پدرش تا اگر بیکار مانده، دستش خالی نباشد.به اینکه چقدر در برابر بزرگ‌ترش تواضع داشته و هر چه به او می‌گفتند، جز چشم بر زبان نمی‌آورده. به اینکه با بزرگ، بزرگ بود و با کوچک، کوچک و با بچه هم، بچه.اینکه صلاح کارش را خیلی خوب می‌دانست، همه‌ چیزش سر جایش بود، ولخرج نبود، احترام به دیگران را همیشه رعایت می‌کرد و وقتی دلخوری پیش می‌آمد، از دلِ همه در می‌آورد و می‌گفت نگران من نباشید، من کاری می‌کنم که شما سربلند باشید! به خودم می‌آیم و گوش تیز می‌کنم برای ادامه‌ی صحبت‌های پدر. درباره‌ی ارتباطش با محمد می‌گوید: «من باهاش دوست بودم؛ ولی چون کم حرف بودم، برای اینکه محمد دلتنگ نباشه و بدونه من به فکرش هستم، بعضی وقت‌ها دعوتش می‌کردم کله‌پاچه‌ یا بستنی!»

آقا گفت بچه‌هات خوب شدن!

از آنجا که معمولاً خانواده‌ی شهدا، خواب فرزندان خود را زیاد می‌بینند، به ذهنم می‌آید این سؤال را از پدر هم بپرسم.می‌پرسم و در جوابم می‌گوید: «خیلی اذیت شده بودم، سه ماه هیچ دکتری سر از بیماری خانمم در نمی‌آورد‌. هر جایی که به ذهنم رسیده بود، برای درمان برده بودمش؛ امّا درد گلوی او هیچ جوری خوب نمی‌شد و راضی شده بودم به عمل کردنش. آنقدر این خوب نشدنِ خانمم مرا رنج می‌داد که حتّی مسیر خانه‌ام را هم اشتباه می‌رفتم.تا اینکه دو روز بعد از شهادت محمد و حضرت آقا، توی خواب دیدم خانمم توی بیمارستان روی تخت، بستری است و آقا هم تخت کناری‌اش، بستری هستند و سرم به ایشان وصل است.از آقا پرسیدم شما که شهید شدید، اینجا چیکار می‌کنید؟آقا گفتند بچه‌هات خوب شدن، ببرشون!گفتم آقا! شما همراه ندارید، بذارید من پیشتون باشم!ولی آقا گفتند تو مهمان داری، برو، بچه‌هات هم خوب شدن!پس‌فردای خواب، انگار که دارویی به خانمم داده باشند، حالش خوب شد.»

هم نگهبان خانه‌ایم و هم نگهبان امام زمان!

حال عجیبی می‌آید سراغم و دلتنگی آقا بدجور پریشانم می‌کند. حالی که دلم می‌خواهد یک دل سیر اشک بریزم و مویه کنم.یکباره پدر، از شهادت محمدش می‌گوید. از روزی که می‌توانست داخل پادگانِ موشک خورده نماند و برود؛ اما ماند. ماند و به دوستانی که نرفته بودند گفت: «یا همه می‌ریم، یا همه اینجا می‌مونیم و از پادگان‌مون حفاظت می‌کنیم و شهید می‌شیم!»صدای پدر وقتی می‌گوید محمد ماند و از انبارهای پادگان محافظت کرد و شهید شد، پایین می‌آید و خش صدایش بالا می‌رود. با همان صدای پایین می‌گوید: «وقتی خبر شهادت محمد به من رسید؛ سر کار بودم و انگار ساختمان، خراب شد روی سرم.» احساس می‌کنم بغض می‌نشیند توی گلویش. این را از دستش می‌فهمم که می‌کشد توی صورتش. یکباره صحبتی می‌کند که سر جا میخ‌کوب می‌شوم و دیگر نمی‌توانم زبان در دهان بچرخانم: «محمد رفته بود به خواب دختری که من، اصلاً او را نمی‌شناختم؛ دخترخانم، محمد را روبروی خانه‌مان که مُشرف به مسجد جمکران است، روی یک تپه‌ی خاکی دیده بود. محمد و برادر شهیدم، پرچم به دست داشتند. محمد گفته بود ما هم نگهبان خانه‌ایم و هم نگهبان امام زمان!» محمد بعد از شهادت هم، دارد انجام وظیفه می‌کند.
12:44 - 8 تیر 1405



16 Replies

@user1781605980458 تیر 1405
روح همه شهیدان شاد و یادشان گرامی . ایشالله کنار سیدالشهدا باشن❤️🌹

حالات شهدای ما حالاتی خاصّ و بعضاً کرامت‌گونه است و از ملکوت می‌آید. خدا کند که چشممان به روی این همه نشانه بسته نباشد. این نشانه‌ها حجّت اند. خدایا! ما را از غافلان قرارمده!

Profile picture of ‌9**1694‌
@RETALIATE8 تیر 1405
رحمت خدا بر شهیدان

سلام و رضوان الهی بر شهدای والاقدر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و درود بر صبر و بصیرت خانواده معظم شهدا 🌷

@mtnic8 تیر 1405
شادی روح تمام شهدا امام شهیدمون و این شهید عزیز صلوات

@user1768222671729 تیر 1405
خدا به خانواده هاشون صبر بده🙏 ،از دست دادن چنین فرزندانی داغ بزرگی ست😔😔

از بندر ماهشهر در استان خوزستان درود و هزاران درود بر این شهید والامقام و خانواده محترمشان. بمباران مراکز نظامی و پتروشیمی در ماهشهر از سیاه ترین روزهای تاریخ این شهر و کشور است و شهدای جوان و زیبایی که پرپر شدند تا خاک مقدس ایران عزیز جاوید بماند. هنوز صدای وحشتناک انفجار موشک ها در یاد مردم باقیست

سلام غسل شهید رو من سعادت داشتم انجام دادم لباس شهید هم پیش من امانت ماندهان شاالله روزی تقدیم خانواده میکنیم

@Kosar13609 تیر 1405
😭😭خدا به خانوادش صبر بده شفیعمون باشه ان شالله

@Mohsen1379 تیر 1405
سلام و درود خدا برشما دلیرمردانی که با سلاح ایمان راسخ و پاکی و صداقت به میدان جنگ با کفار مکار و شیاطین روزگار می روید

@user1765574857409 تیر 1405
چقدرماازاین جووناازدست دادیم تابرسیم به تورم 70درصدوبی ارزشی پول ملی ودزدی وبیکفابتی عده ای ازمسولین..جواب خون ایناروکی بایدبده..باعث تاسفه

روحش شاداللهم صل علی محمد و آل محمد

اللهم صل علی محمد و آل محمد

Profile picture of ‌Ha Hasani‌
@hasani134110 تیر 1405
خدایا ما را هم جزو قافله شهدا قرار بده.

روح همه شهدا شاد اخ برا جوونا مون چقد جوون دادیم تو را خدا مذاکره نکنید انتقام شهیدان عزیز وپدرمون را ازدشمن غاصب لعنت الله علیه بگیرید نگذارید خون این عزیزان به هدررود ان شاالله مارا هم شفاعت کنند

@Iranyam11 تیر 1405
خداوند ایشون و بقیه شهدا رو همنشین امام حسین علیه السلام قرار بده ان شاءالله 🙏🙏