رنج مقدمهی انقطاع است
آدمیزاد خیلی سر به هواست اصلا انگار جنسش این طور است که دلش میخواهد و میلش میکشد که به بهانه ای خودش را از فکر کردن به حقایق غافل کند.خودش را گول میزندمیگردد روی این زمین بازیچهای پیدا میکند و خودش را روزها و سالها و چه بسا یک عمر با آن سرگرم میکند.تا آن که رنج از راه میرسد و چنان یک معلم عصا قورت دادهی خطکش به دست،با عینک ته استکانی اش،سر تا پایش را برانداز میکند و میگوید:«درستت میکنم»
از دردهای کوچک شروع میکند
مثلا در چهار سالگیات گربه ای را میفرستد تا جوجهی رنگی قشنگت را بدزددو تو شب تا صبح در رختخوابت با گریه به عکس گربهی روی لحاف خیره میشوی و حس میکنی چقدر از گربه ها بیزاری و گربه ها بدجنس ترین موجودات روی زمین اند!یا مثلاً در پنج سالگیات بادکنک صورتی براق قشنگی که پدرت برایت خریده به میلهی داغ نردبان سرسرهی توی پارک میخورد و بوووم! میترکد!و تو آنجا غم چنان در دلت مینشیند که از هر چه سرسره بازی در تابستان است بیزار میشوی!یا مثلاً در هفت هشت سالگی درحالیکه زیر آفتاب،مست خنکی و شیرینی بستنی یخی توی دستت شده ای،پسربچه ای وسط فوتبال به دنبال توپ دولایهاش،بی هوا تنه به تنهی تو میزند و بستنی پرت میشود روی آسفالت کف کوچه و تو آنجا درحالیکه به جنازهی بستنی روی زمین خیره شدهای از هرچه فوتبال و پسربچهی سر به هواست بیزار میشوی!یا مثلاً روزی از روزها در نه ده سالگی به مدرسه میروی و با دیدن مقواهای لوله شدهی رنگارنگ در دست بچه ها یادت میفتد که ای وااای،امروز قرار بوده به خیال خودت قشنگترین کاردستی دنیا را درست کنی اما یادت رفته لوازمش را بیاری،آنجاست که مدرسه برایت مثل قفس میشود و زنگ کاردستی از صدتا زنگ حساب و هندسه سختتر میگذرد!یا مثلاً در ده یازده سالگی درحالیکه کارگرهای قوی جثه دارند کارتن های اسباب کشی که مادرت جمع کرده را پشت کامیون بار میزنند،تو با همبازی کودکیات در کوچه خداحافظی میکنی و خیال میکنی که از این بدتر نمیشود و تو دیگر قرار نیست دوستی به خوبی او پیدا کنی،آنجاست که از اسباب کشی هم بیزار میشوی!
رنج ادامه میدهد
روزها میگذرد...تو از پنج سالگی به بیست و پنج سالگی و سی و پنج سالگی و چهل و پنج سالگی میرسی.رنج ادامه میدهد و ادامه میدهد...پا به پای تو بزرگ میشود!برای هر روز و هر سال تو برنامه ای خاص دارد و تو هی با آن میجنگی به خیال آنکه موفق شوی خستهاش کنی،اما زهی خیال باطل!رنج بر خلاف تصور تو خسته نمیشود!روز به روز برایت برگ برنده های جدیدتری رو میکند،روز به روز بیرحمانه تر دست روی نقطه ضعف هایت میگذارد و روز به روز محکمتر خطکش توی دستش را به کف دستت میکوبد.رنجی که یک روز بستنی یخی توی دستت را با تنه زدن پسربچه ای سر به هوا از تو گرفته بود،حالا با یک جنگ یا زلزله خانه و زندگیات را از تو میگیرد.رنجی که یک روز جوجهی ماشینی کله فندقیات را با چنگال های تیز یک گربهی چشم آبی از تو گرفته بود،حالا به حادثه ای فرزندت را از تو میگیردرنجی که یک روز تو را بخاطر نداشتن مقوا و چسب در مدرسه شرمنده و محزون کرده بود،حالا شغلت را از تو میگیرد و سرگردانت میکند.رنجی که یک روز رفیق همبازیات را به سبب اسباب کشی از تو گرفته بود،حالا مجبورت میکند عشق بزرگسالیات را زیر یک خروار خاک بگذاری و از آنجا به خانهی مشترکتان برگردی و حواست نباشد و هی زنگ خانه را بزنی به خیال آنکه معشوقت آیفون را بردارد و بگوید خوش آمدی عزیز جانم...آریرنج ادامه میدهد...آنقدر ادامه میدهد تا تو جدا شوی!منقطع شوی!
اما انقطاع از چه؟از که؟
رسیدیم تازه به اصل موضوعم!ابتدای این سیاه نوشت،گفتم که رنج مقدمهی انقطاع استاما این انقطاع که در همه یک جور نیستآدمیزاد تا یک جایی با رنج میجنگد اما خب بالاخره کمی عقل هم دارد!از یک جایی به بعد میفهمد که باید جنگیدن را رها کندآنجاست که منقطع میشود،یا از «خودش»،یا از «دنیا»!اگر از «خودش» منقطع شود،دیگر سرانجام و عاقبتش برایش مهم نیست،از خودش بریده،دیگر دلش برای خودش نمیسوزد و با بیعاری و بیخیالی خودش را غرق مَجاز میکند و روز به روز هم بیشتر از حقیقت غافل میشود و آب از سرش میگذرد...و درنهایت میشود چنان شاگرد رفوزه ای که موقع گرفتن کارنامه تازه میفهمد چه بر سرش آمده...آن کسی که از «خودش» منقطع و به دنیا متصل شده،هم رنج را کشیده و هم سرانجامی ندیده...اما اما اما...امان از وقتی که آدمیزاد به واسطهی رنج از «دنیا» منقطع شود...آنجا که رنج از غشای روحش عبور میکند و به عمق وجودش نفوذ میکند و با مغز استخوانش آمیخته میشود...همان جاست که آدمیزاد قاعدهی بازی را میفهمدهمان جاست که از زمین زخم برمیدارد و از آسمان مرهم میگیرد...همان جاست که میفهمد این دنیا نه جای ماندن است و نه جای دل بستنمیفهمد که نه باید در سرمستی روزهای شادی غفلت وجودش را بگیرد و نه باید در سنگینی روزهای ناکامی،غصه زمین گیرش کند.میفهمد که میگذردمیفهمد که رنج نیامده تا نابودش کند،آمده که سنگ کج و معوج وجود او را بتراشد و از او مجسمه ای بی بدیل خلق کندهمان جاست که با رنج رفیق میشودو رنج،همان معلم سختگیر خطکش به دست،پس از گرفتن نمره اول کلاس،دستش را میگیرد و به اتاق استراحت دبیرها میبرد و سر میز خودش مینشاند و برایش چای میریزد...
رنج آنجایی کارش را به سرانجام میرساند که ببیند از تو آن تندیسی که میخواسته را ساختهآری عزیز منتو را از رنج راه گریزی نیستچرا که پروردگارت گفته: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍهمانا ما انسان را در رنج و زحمت آفریدیم.پس بیقراری را کنار بگذار،نجیبانه رنج را در آغوش بگیر و بگذار کارش را بکند...
18:28 - 13 مرداد 1405